زندگی همین است . کوچک و زیبا و دوست داشتنی .
بی خود بزرگش نکن .. جدی اش نکن .. خراب می شود . می رود از دست می میرد .
بی انتخاب ره پیش گیر .
من از این بیهودگی مسخره ی کار و زندگی تان بیزارم .
من از این تکرار مزخرف بیزارم .
من از رقص و شراب و موسیقی شیش در چهار تان بیزارم .
من از مراسم ازدواج و ختم و تولد و پارتی تان بیزارم .
من قدری سکوت و آرامش و شادی خالص روح و بی ذهنی می خواهم .
انسانها را می شناسم . علایقشان ..خواسته هایشان .. وظایفشان وومسئولیتهاشان ..
همه را می شناسم .. از این حجم هجوم امیال انسانی آگاهم .. می دانم .
کاملا می دانم . آگاهم . انسان را ..
حال می شود گذشت از آن چه که هست . از انسان ..
از شناخته به ناشناخته .
من انسان نیستم !
رقص با غرق شدن در مشروب و سیگار
فراموشی ذهن آشفته ات برای ساعاتی چند
لذتی فراوان شاید برای تو ..
اما برای من هیاهوی بیهوده ی ذهن درهم برهم و شلوغ و آشفته
شاید اگر هوا سرد نبود و آن کمی اخلاق به جا مانده از قبل در من نبود از خانه بیرون می رفتم.
آنچه که جدی می خوانندش مضحک است ! به دنبال بهتر شدن می دویم .
آنچه که پشت سر گذاشته ایم زندگی است .
و تکرار همه چیز مانند دیگران توحشی در حق حیات معجزه گون من است .
کمی شجاعت .. جسارت .. و خودخواهی نیاز مندم!
چه فرقی می کند نمایش تو یا من
و دیگران که می آیند و می روند در بعد از ظهر سرد زمستانی
برف می بارد برف
چنان زیبا ست نظاره ی این نمایش
بی هیچ قضاوتی ... ساده و روشن و آگاه .
من نه بدنم نه ذهن نه احساس ..
من آن آگاهی بی شکل نادیدنی ام . همان چه که می تواند بی هیچ قضاوتی بنگرد .
من آنم و تو نیز ...
از امکانات استفاده می کنم تا بیشتر و بیشتر از رنج فاصله گیرم .
و رنج برای من دور بودن از خواسته ها ست ... لذت بردن از شادی بی پایان درون .
د ر خودم بسیار !
به دنیا که می نگرم
تنها چیز آگاهی بی شکل است
در اشکال بسیار !
زمانی دوست داشت با آغوش گرفتنت در ارتباط جهان باقی بماند اما اینک دیگر نه هیچ شاد نمی کند
ارتباط با جهان بی آغوش تو رخ نمود ه
آسان و آرام و خنک !