تبليغاتX
یک فنجان چای
انتخاب نکن . راهش این است . با امواج دریا همراه شو .. برو ..بی هیچ نفسانیتی . 

زندگی همین است . کوچک و زیبا و دوست داشتنی .

بی خود بزرگش نکن .. جدی اش نکن .. خراب می شود . می رود از دست می میرد  .

بی انتخاب ره پیش گیر .

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 22:34 توسط حامد |

من از کتب آسمانی تان بیزارم . 

من از این بیهودگی مسخره ی کار و زندگی تان بیزارم .

من از این تکرار مزخرف بیزارم .

من از رقص و شراب و  موسیقی شیش در چهار تان بیزارم . 

من از مراسم ازدواج و ختم و تولد و پارتی تان بیزارم .

من قدری سکوت و آرامش و شادی خالص روح و بی ذهنی می خواهم .

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 21:31 توسط حامد |

من انسانم . قبول دارم . این را از نگاه به خویش دریافته ام . و نگاه به دیگران .

انسانها را می شناسم . علایقشان ..خواسته هایشان .. وظایفشان وومسئولیتهاشان ..

همه را می شناسم .. از این حجم هجوم امیال انسانی آگاهم .. می دانم .

کاملا می دانم . آگاهم . انسان را ..

حال می شود گذشت از  آن چه که هست . از انسان ..

از شناخته به ناشناخته .

من انسان نیستم !

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 21:30 توسط حامد |

آنچه که در نظر تو آزادی است در نظر من هیاهوی مسخره ی یک ذهن آشفته است .

رقص با غرق شدن در مشروب و سیگار 

فراموشی ذهن آشفته ات برای ساعاتی چند 

لذتی فراوان شاید برای تو ..

اما برای من هیاهوی بیهوده ی ذهن درهم برهم و شلوغ و آشفته 

شاید اگر هوا سرد نبود و آن کمی اخلاق به جا مانده از قبل در من نبود از خانه بیرون می رفتم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 23:29 توسط حامد |

و می نگرم . به زندگی و همه ی آنچه که جدی به نظر می آید .

آنچه که جدی می خوانندش مضحک است ! به دنبال بهتر شدن می دویم . 

آنچه که پشت سر گذاشته ایم زندگی است .

و تکرار همه چیز مانند دیگران توحشی در حق حیات معجزه گون من است .

کمی شجاعت .. جسارت .. و خودخواهی نیاز مندم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت 23:46 توسط حامد |

 و من اینجا هستم با روحی نظاره گر 

     چه فرقی می کند نمایش تو یا من

 و دیگران که می آیند و می روند در بعد از ظهر سرد زمستانی

برف می بارد برف 

   چنان زیبا ست نظاره ی این نمایش

 بی هیچ قضاوتی ... ساده و روشن و آگاه .


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 1:36 توسط حامد |

من از خود نباید دو ر شوم . آن چیزهایی که دور کننده اند سرگرمی های ذهن اند و بازی های قلب .

من نه بدنم نه ذهن نه احساس ..

من آن آگاهی بی شکل نادیدنی ام . همان چه که می تواند بی هیچ قضاوتی بنگرد .

من آنم و تو نیز ...

+ نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 13:21 توسط حامد |

زندگی در تمامیت خویش با همه ی آنچه که می توان دوست داشت و لذت برد و استفاده کرد .

از امکانات استفاده می کنم تا بیشتر و بیشتر از رنج فاصله گیرم .

و رنج برای من دور بودن از خواسته ها ست ... لذت بردن از شادی بی پایان درون .


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 0:33 توسط حامد |

چنان بی خویشم از خود که 

                د ر خودم بسیار !

           به دنیا که می نگرم 

               تنها چیز آگاهی بی شکل است

                                            در اشکال بسیار !

+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن 1389ساعت 22:52 توسط حامد |

وقتی هیچ حسی به جهان نباشد شعری هم نخواهد بود ...

زمانی دوست داشت با آغوش گرفتنت در ارتباط جهان باقی بماند اما اینک دیگر نه هیچ شاد نمی کند

ارتباط با جهان بی آغوش تو رخ نمود ه  

آسان و آرام و خنک !


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 21:44 توسط حامد |